خورشید شوم بخت به بازی گرفته بود
شب را که مثل چادر رنگی گرفته بود
از پشت ذهن پنجره انگار فاصله
رنگی سیاه...رنگ بزرگی گرفته بود
اینجای غربتش به کجا وصل می شود
تا استخوان دل، دل سنگی گرفته بود
فریاد می کشید وخدا را...خدا شنید
اما به روی خود...نه،خدایی گرفته بود
هی از خودش برید و خودش را نمی شناخت
هی روبروی نور، طنابی گرفته بود...
تا چشم کار می کند اینجاست آسمان
اینجا میان چشم تو جایی گرفته بود
تصویر من به پای تو افتاد روی خاک
با قطره ای که تهمت پاکی گرفته بود
نعیم صادقی