سلام ؛
سلام را خدا آفريد...
برای اولِ ديدار
برای اولِ هر کار...
همان که زمزمه ها شد
همين که موجبِ«ما»شد!!!
دوباره سلام
«غزل»مجالی برای من است و اینجا مجالی برای غزل
غزل و تمام سپیدها و سیاه هایی به رنگ و بوی غزل . . .
خلاصه اینجا فنجان من است و آنچه ته فنجان است با شما ...
رو به آسمان:
بیا به وسعت این پیک هستی کن
بیا به خاطر من باز مستی کن
غزل مجال من و توست...برگرد...ۇ
میان ذهن غزل پاره دستی کن
نعیم صادقی
سرباز خشت
دارد در خودش شعر می گوید
تا بالا بیاورد
خود را
و هر چه هست
از تو ...
بالاتر
جایی حوالی تخم چشم های تو
نشد ...
پلک زدی
و عکس یادگاری ات خراب شد
باز هم نشد ...
دیگر خال بالا نمی زنم
راستی
چشم های تو
بالا
تر از تو نیست!!!
اصلا" همین شعر را قاب می کنم
و در زیر زمین خانه ام
کنار مرگ خودم
تزیین می کنم ...
تا دیگر بالا نیاورد
تو را
و هر چه هست
از چشم های تو
پایین تر ...
پایین تر ...
باز هم نشد ...
پایین تر ...
نعیم صادقی