تبليغاتX
فنجان من
ادبیات
 

سلام ؛

سلام را خدا آفريد...

برای اولِ ديدار

برای اولِ هر کار...

همان که زمزمه ها شد

همين که موجبِ«ما»شد!!!

دوباره سلام

«غزل»مجالی برای من است و اینجا مجالی برای غزل

غزل و تمام سپیدها و سیاه هایی به رنگ و بوی غزل .   .   .

خلاصه اینجا فنجان من است و آنچه ته فنجان است با شما ...

رو به آسمان:

 

بیا به وسعت این پیک هستی کن

بیا به خاطر من باز مستی کن

غزل مجال من و توست...برگرد...ۇ

میان ذهن غزل پاره دستی کن

نعیم صادقی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/11/30ساعت 4:52 بعد از ظهر  توسط نعیم صادقی  | 

سرباز خشت

دارد در خودش شعر می گوید

تا بالا بیاورد

خود را

و هر چه هست

از تو ...

 

بالاتر

جایی حوالی تخم چشم های تو

نشد ...

پلک زدی

و عکس یادگاری ات خراب شد

باز هم نشد ...

دیگر خال بالا نمی زنم

راستی

چشم های تو

بالا

تر از تو نیست!!!

اصلا" همین شعر را قاب می کنم

و در زیر زمین خانه ام

کنار مرگ خودم

تزیین می کنم ...

تا دیگر بالا نیاورد

تو را

و هر چه هست

از چشم های تو

پایین تر ...

پایین تر ...

باز هم نشد ...

پایین تر ...

نعیم صادقی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/11/30ساعت 3:13 بعد از ظهر  توسط نعیم صادقی  |