تنها
اینجا کتاب جدایی می خوانند
مدرک هم گرفته اند !
کوچ ...
از دیوارهای پوسیده
کرم های لیز می زاید
آنطرفتر مشق سر بریدن می کنند ...
بچه ها را دار می زنند !
هر نیمه شب
انتهای طناب پاره شده
خونی و ریش ریش
تا کمر من میرسند ...
شغال ها فرار می کنند
من هم لباسم را گلی کرده ام
تو گوش مرا می گیری
می کشی
مشق مرا
که از روی دست آنان تقلب کرده ام
خط می زنی
و من از خواب می پرم ...
۲۹/۷/۸۳
تهران
غزلی کهنه به سلامتی شما
فال
۱ دلم گرفته از این گیر و دار مستم کن
مرا بنوش و لبالب ازین که هستم کن
۲ نگو که سهم من از زندگی چرا کم بود
دگر نپرس و نگاهی فقط به دستم کن
۳ ببین که بار امانت چقدر سنگین است
به قدر هق هق کوهی که گفت پستم کن
۴ به قدر آنکه غزل هم به فال من انداخت
و فکر شیون عهدی که با تو بستم کن
۵ دلم گرفته ازین سنگ سار مستم کن
و چاره ای به انالحق که می پرستم کن
۶ برای دفعه ی هفتم، نه... دفعه ی آخر
برای دفعه ی آخر بیا و مستم کن
۷ ...
نعیم صادقی
۱۲/۵/۸۳
مرثیه
دست هایم چه شد ؟
من
دستفروش بودم ...
تو
دست های مرا خریدی ...
و رفتی ...
و مردی ...
دست های من ارث فرزند تو شد
و تو فرزندی نداشتی
دست هایم چه شد ؟
نعیم صادقی
۱۳۷۹
حادثه
۱ آن شب
دوباره حادثه را دیدم
نزدیک شد
آمد و گذشت...
این بار یواشکی
تا بلندای شب تعقیب کردمش...
۲ اتفاق شد
و با هم افتادیم
روی صخره های خشمناک صبح...
۳ و تا امروز
هنوز
کسی لاشه ام را ندیده است...
نعیم صادقی
خورشید شوم بخت به بازی گرفته بود
شب را که مثل چادر رنگی گرفته بود
از پشت ذهن پنجره انگار فاصله
رنگی سیاه...رنگ بزرگی گرفته بود
اینجای غربتش به کجا وصل می شود
تا استخوان دل، دل سنگی گرفته بود
فریاد می کشید وخدا را...خدا شنید
اما به روی خود...نه،خدایی گرفته بود
هی از خودش برید و خودش را نمی شناخت
هی روبروی نور، طنابی گرفته بود...
تا چشم کار می کند اینجاست آسمان
اینجا میان چشم تو جایی گرفته بود
تصویر من به پای تو افتاد روی خاک
با قطره ای که تهمت پاکی گرفته بود
نعیم صادقی
سلام ؛
سلام را خدا آفريد...
برای اولِ ديدار
برای اولِ هر کار...
همان که زمزمه ها شد
همين که موجبِ«ما»شد!!!
دوباره سلام
«غزل»مجالی برای من است و اینجا مجالی برای غزل
غزل و تمام سپیدها و سیاه هایی به رنگ و بوی غزل . . .
خلاصه اینجا فنجان من است و آنچه ته فنجان است با شما ...
رو به آسمان:
بیا به وسعت این پیک هستی کن
بیا به خاطر من باز مستی کن
غزل مجال من و توست...برگرد...ۇ
میان ذهن غزل پاره دستی کن
نعیم صادقی
سرباز خشت
دارد در خودش شعر می گوید
تا بالا بیاورد
خود را
و هر چه هست
از تو ...
بالاتر
جایی حوالی تخم چشم های تو
نشد ...
پلک زدی
و عکس یادگاری ات خراب شد
باز هم نشد ...
دیگر خال بالا نمی زنم
راستی
چشم های تو
بالا
تر از تو نیست!!!
اصلا" همین شعر را قاب می کنم
و در زیر زمین خانه ام
کنار مرگ خودم
تزیین می کنم ...
تا دیگر بالا نیاورد
تو را
و هر چه هست
از چشم های تو
پایین تر ...
پایین تر ...
باز هم نشد ...
پایین تر ...
نعیم صادقی